تبليغاتX
طپش

من مدت ها بود بخاطر مشکلات شخصی فرصت نمی کردم وبلاگم را بروز کنم ولی وقتی این ماجرا را شنیدم وظیفه خود دانستم که راجع به آن واکنش نشان دهم چون اعتقاد دارم سکوت در برابر اینچنین مسایلی گناه محسوب می شود.

در بخش قبلی از وبلاگم در مورد فتنه نوشتم ولی الان که به این موضوع فکر می کنم به این نتیجه می رسم که فتنه اصلی در درون ماست در درون توده مردم ما   مردمی که شامل تمام طبقات از فقیر و غنی گرفته تا بیسواد و استاد دانشگاه ! مایی که نمی گویم باید حتما معصوم باشیم ولی وقتی اسم مسلمان را روی خودمان می گذاریم آن هم از نوع شیعه ! باید حداقل سایه ای از این اعتقادات را هم داشته باشیم. شاید دلیل اصلی نوشتن این متن واقعه شرم آور دانشگاه زنجان باشد ولی وقتی نگاهی به خودمان اعم از بازاری و راننده و مدیر و مهندس و دکتر و ... می اندازم در رفتارمان کوچکترین اثری از تعالیم اسلام نمی بینم الکی خودمان را گول نزنیم واقعیت امروز ایران این است که هر کسی در هر صنف و مقامی که هست سعی دارد به بیشترین منافع شخصی و گروهی دست پیدا کند حالا با هر وسیله و ابزاری که شده و در دسترس است در این میان حقوق بقیه اصلا ارزشی ندارد. صد البته این موضوعی که گفتم شامل همه نمی شود و همه را نمی توان با عمل شرم آور یک عده خاص مقایسه کرد ولی در این وانفسا متاسفانه خشک و تر با هم می سوزند.

داستان ساده است . همان اتفاقی که قبلا در دانشگاه های رازی کرمانشاه سهند تبریز علوم پزشکی اردبیل و ... افتاده بود اینبار در دانشگاه زنجان افتاد. واقعه ای شرم آور که توسط یک مسئول و یک استاد دانشگاه اتفاق افتاد و همین موضوع عمق فاجعه را بیشتر می کند.

و سنگین تر از این موضوع برخورد برخی از مسئولین صندلی دوست و مقام پرست دولت است اشخاصی که برای من مصداق این شعار شده اند " ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت"

آنهایی که به بهانه های واهی هر بار یک عده دانشجو را از حق تحصیل محروم کرده و یا به زندان می اندازند به این جملات دقت کنید و خود قضاوت نمایید :

دادستان زنجان : “چنين برنامه هايي (اعتراض دانشجویان)موجب ناامني اقتصادي و اجتماعي ميشود که ضرر آن به شهر، استان و در نتيجه به کشور است.”

وزیر علوم :دانشجویان کار غیر شرعی کرده اند . جرم دکتر مددی(معاون دانشگاه) ثابت نشده است.

رئیس دانشگاه زنجان ضمن عدم پذیرش خواسته دانشجویان معترض مبنی بر استعفاء با حضور در جمع ایشان با پذيرش صحت رسوايي اخلاقي معاونش از دانشجويان به سبب انتصاب افراد فاسد در دانشگاه رسما عذرخواهي کرد.{منبع اخبار سایت ۷تیر است}

واقعه دانشگاه زنجان

 لینک مستقیم برای تماشای فیلم مذکور : فیلم دانشگاه زنجان


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 17:39
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

فتنه ! آیا این آخرین خواهد بود ؟

این موضوع هیچ وقت کهنه نمی شود ...

این داستان کماکان ادامه دارد و باز هم دستی دیگر از آستین بیرون آمد و با نام دموکراسی ! آزادی بیان و کلمات قشنگی از این دست مقدسات و اعتقادات مردم را به سخره گرفت. من هم فيلم مزبور را ديدم و در آخر صحبت هايم لينك آن را براي كساني كه اينترنت مناسب براي ديدنش دارند مي گذارم و توصيه مي كنم كه بدون ديدن آن قضاوت نكنند.
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد تصوير انساني ماليخوليايي بود كه به هر طريقي كه شده مي خواهد از عقايد و موقعيت خويش به بهاي زير سوال بردن الله و اسلام دفاع كند. از نظر اين فرد آزادي بيان آن موقع اعتبار پيدا مي كند كه موقعيت خودش به خطر نيافتد و كسي سخني بر عليه او نگويد ولي او حق دارد به اعتقادات ميلياردها مسلمان و حتي ديندار توهين كند. واقعا مسخره است. در كشور اين فرد (هلند) همجنس بازي زنا و ... كه از نظر ما مسلمانان و ساير دينداران مذموم شمرده شده آزاد است همجنس بازان حق دارند در خيابان راهپيمايي كنند در مجلس نماينده داشته باشند و از حقوق قانوني برخوردار باشند ولي از مسجد به عنوان خطر ! ياد مي شود . اين است دموكراسي غربي و اين است تعبير يك آدم به ظاهر روشنفكر غربي از دموكراسي !
جالب اینجاست که به نظر من در این فیلم تنها اسلام مورد تمسخر قرار نمی گیرد بلکه خداوند بعنوان خالق یکتا و کلیه ادیان به صورتی مورد اهانت قرار می گیرند ؟ اين اولين ف ت ن ه نبوده و آخرين ف ت ن ه هم نخواهد بود. اي كاش چشمانمان را بيشتر باز كنيم و ياد بگيريم كه چيزي را بدون انديشيدن و بدون تعصب مورد قضاوت قرار دادن قبول نكنيم و ديني را كه براي هدايت بشريت توسط خداوند فرستاده شده با توهمات و خرافات و برداشت های سطحی و جهت دار يك عده آدم معلوم الحال زير سوال نبريم. لینک فیلم


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:27
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

عید نوروز مبارک باد

و باز سالی گذشت و باز نوروزی دیگر فرا رسید

بیایید دلهایمان را نوروزی کنیم

این عید باستانی زیبا را تبریک گفته و خوشبختی و سعادت را برای همه آرزومندم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:8
توسط رضا محبت دار موضوع: |
امسال قریب ۳۰ سال شده که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسیده است شاید رفتار انقلاب ها را بعد از گذشت این مدت نتوان به درستی بررسی کرد ولی دورنمایی از آن را می توان متصور شد.

هنوز نسلی که این انقلاب را به ثمر رسانده در قید حیات هستند و بسیاری از فعالین آن دوران در سمتهای مهم کشوری در حال کارند. چگونه می توان متصور شد که ایشان چرا بعد از گذشت این مدت کم بسیاری از شعارها و اهداف انقلاب به فراموشی سپرده شده است.

انگیزه ای که من را واداشت که این مطالب را بنویسم پخش کامل سخنرانی امام خمینی در بدو ورود به کشور و در بهشت زهرا بود که توسط صدا و سیما پخش شد. سخنرانی که خیلی وقت بود می خواستم بطور کامل آن را گوش کنم. شاید این مطالبم خواننده چندانی نداشته باشد ولی من می نویسم چون افسوس می خورم چرا خون جوانان معصومی که در راه به ثمر رسیدن این انقلاب و پایداری آن به زمین ریخته اکنون نادیده گرفته شده و پایمال می شود.

امام در سخنرانی بهشت زهرا یکی از اهداف انقلاب را کسب آزادی دانست آزادی در تفکر و آزادی در بیان عقیده. وجود مطبوعات آزاد و تکثر مراکز اطلاع رسانی و ...

نمی دانم چرا وقتی این صحبت ها را می شنوم یاد روزی می افتم که اعلام شد بیش از ۱۵ نشریه در کشور توقیف شدند. نمی دانم چرا یاد روزی می افتم که هر کس را به جرم اظهار عقیده به ندامتگاه رهنمون می کردند و می کنند و هزاران  چرای دیگر که ایکاش کسی بود به این چراها پاسخ می داد.

من آرزوی مدینه فاضله را از این انقلاب نداشتم و ندارم و شاید سالهای سال طول بکشد که یک انقلاب قوام یابد ولی چرا کسانی که خود نسل انقلاب بودند نتوانستند آنطور که باید به ثمر رسیدن اهداف این انقلاب کمک کنند و پاسدار خون شهداء باشند.

دلم می سوزد برای این نسل سوخته نسلی که من هم جزئی از آن هستم نسلی که قرار است آینده این انقلاب را در دستان خود گیرد و گریه می کنم برای نسل آینده نسلی که شاید هیچ هویتی نداشته باشد.

باور کنیم که می توان به جلو حرکت کرد می توان روی پا ایستاد و با افتخار گفت : من ایرانی هستم! باور کنیم که همین جوانانی که سوار اکواریوم های ارشاد نیروی انتظامی می شوند می توانند آینده این کشور را بسازند باور کنیم که نباید ظاهربین بود نباید ساده اندیش بود فقط باید به این نسل هویت بخشید هویتی که از آنها گرفته شده باید برگردانده شود.

باید با مردم صادق بود.


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:17
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

راستش دیگه دلم نیامد در مورد این حکام فاسد عربی چیزی ننویسم چون واقعا دیگر شورش را در آورده اند. اگر اخبار را دنبال کنید مدت ها است که سیر فشارهای خیالی حکام عربی به ایران برای بازپس گرفتن !!! سه جزیره ایرانی و تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی!!! مخصوصا بعد از آخرین اجلاس شورای همکاری خلیج فارس شدت گرفته است و کسانی هم در این میان هستند که ندانسته و یا با برنامه قبلی آتش بیار معرکه شده اند.

حماقت این اعراب بادیه نشین به جایی رسیده است که هر روز و از هر فرصتی به برکت دلارهای نفتی و حمایت پنهانی آمریکا و انگلیس و البته لابی صهیونیزم می خواهند برای خود جایی در تاریخ باز کنند قهرمانان کشورهای دیگر را بخرند نقشه منطقه را عوض کنند و صدها مورد ریز و درشت دیگر که قابل گفتن نیست.

و فاجعه بارتر سکوت و سستی اسفبار دستگاه دیپلماسی و حکومتی ماست که آنقدر مذبوحانه با یاوه گویی های امثال تازه به دوران رسیده هایی مانند دولت های امارات و بحرین و ...برخورد می کند که زمینه را برای درشت گویی بیشتر آنها آماده می کند.

اینک ما هستیم و قضاوت تاریخ و آیندگان در مورد عملکرد ما .

آیا براستی باید در مقابل این حکام که دین خود را به دنیایشان فروخته اند سکوت کرد؟

شما در مورد این توهم عربی چه فکر می کنید ؟ 


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:49
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

عشق ابدی

کنارش ایستاده ای و احساس می کنی چقدر انتظار این لحظه را می کشیدی ...

نگاهش می کنی و آرزو می کنی کاش هیچ وقت این تصویر را فراموش نکنی ...

دستش را در دستت می گذاری و فکر می کنی آیا خدا جنسی لطیف تر از این آفریده است ...

روزها می گذرد و اوست که گرمی زندگیت است و اوست که در گوش تو عاشقانه نجوا می کند. با او بزرگ می شوی و با او پیر می شوی. زندگی در جریان است مانند رودخانه ای که بعد از مسیری طولانی به دریا ختم شود و چه زیباست لحظه ای که معنای عشق ابدی را می فهمی ...

خدایا ما را از این عشق محروم نکن.  


+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:18
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

قربانی نفس

و آن روز فرا رسید ...

نفس قربانی شد و بار دیگر اینبار انسان پیروز بود ...

کاش به جای اینکه قربانی نفس شویم نفس را قربانی کنیم ...

عید بزرگ قربان مبارک باد.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:59
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند ديروز به تاريخ پيوست.


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:40
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

 نفس هایش را خیلی آرام می کشید می ترسید مبادا او از خواب بیدار شود روی تخت نشست و نگاهی به عقربه ساعت انداخت. انگار عقربه های ساعت هم قصد جلو رفتن نداشتند. با این حال بلند شد که سر و صورتی صفا بدهد.

یک روز دیگر آغاز شده بود یک روز درست مثل روزهای قبل ...

سر خیابان ایستاد و منتظر تاکسی شد. مردم آرام آرام از خانه ها در می آمدند و شهر می رفت که یک روز دیگر را آغاز کند. بالاخره یک پیکان سفید جلوی پایش ترمز کرد. در عقب را باز کرد و سوار شد. راننده میانسال پیکان زیر چشمی نگاهی از آینه به او انداخت و مقصد را دوباره پرسید.

همه مغازه ها و مکان های سر راه را می شناخت. سال ها بود که این مسیر را طی می کرد و حرکت و جنب و جوش مردم در آن صبح زود برایش عادی بود. نگاهش به جلوی ماشین افتاد و متوجه شد راننده دوباره از آینه او را می پاید.

ماشین همچنان در حرکت بود. به چهارراه اول که رسیدند جوانی موفرفری که کاپشن چرمی پوشیده بود دستی تکان داد و راننده جلوی پای او ترمز کرد. پسر موفرفری هم تندی در جلو را باز کرد و نگاهی به راننده کرد و سوار شد. راننده کماکان از آینه داشت او را دید می زد.

دختره به این نگاه ها عادت کرده بود. سرش را به پایین انداخت و به این فکر کرد که امروز چگونه در شرکت کار را تمام خواهد داد. تقریبا یک سالی می شد که در این به عنوان منشی کار می کرد. قبلا فکر می کرد منشی ها چقدر کار جالبی دارند و چقدر در روز با افراد مختلف برخورد می کنند ولی حالا بعد از یک سال به این نتیجه رسیده بود که این کار هم آخر و عاقبتی ندارد و بالاخره باید یک روز آن را رها کند. اگر مجبور نبود آن را حتما ول می کرد ولی از وقتی که دیپلمش را گرفت کمک خرج مادر مهربانش در نبود پدر بود. پدری که قربانی یک حادثه تلخ رانندگی شد.

در همین افکار بود که راننده جلوی دو مرد نسبتا تنومند ترمز زد و آنها بلافاصله در پشتی را باز کردند و سوار شدند. دختره خود را جمع و جور کرد و نگاهی به بیرون انداخت چهارراه دوم را هم رد کرده بودند. جلوی ماشین راننده میانسال با پسر موفرفری داشتند یواشکی پچ پچ می کرد.

از جلوی دانشگاه رد شدند. دختره نگاهی با افسوس به دانشگاه انداخت و فکر کرد که کی می تواند درسش را ادامه دهد. به خودش قول داده بود که امسال حتما در کنکور قبول شود. نگاهی به ساعتش انداخت بیشتر از یک ربع می شد که سوار ماشین شده بود. نگاه های هیز راننده میانسال به او تمامی نداشت. دختره با عصبانیت سرش را پایین انداخت و ... به یکباره پشت سرش گرم شد و جلوی چشمانش را دانه های ریز چشمک زن گرفت خواست دستش را به پشت گردنش ببرد ولی ....

هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. آهسته چشمانش را باز کرد و پشت گردنش را مالید کمی سردرد داشت روی یک میز چوبی افتاده بود و در اتاقی بود که رنگ سفید گچ در بعضی جاها به زردی گراییده بود. اتاق چیز زیادی نداشت حتی یک پنجره و موکت سبز رنگ چرکی رویش کشیده شده بود.فقط یک در فلزی زنگ زده بود که از لای در می شد بیرون را نگاه کرد. آهسته از روی تخت بلند شد و به طرف در رفت از لای در نگاهی به بیرون انداخت و اولین چیزی که با وحشت تمام دید پیکان سفید با راننده میانسال و پسر موفرفری و دو مرد نسبتا تنومند دیگر بود که داشتند با هم صحبت می کردند. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. گهگاهی در شرکت صفحه حوادث روزنامه ها را می خواند و باور نداشت که روزی خودش هم به این روز بیافتد. مردها داشتند با هم صحبت می کردند و گاهی هم یکی از آنها خنده مشمئز کننده ای می کرد.

دختر اولین بار بود با چنین ماجرایی روبرو می شد. لحظات سختی برای او می گذشت و دایم به این موضوع فکر می کرد که چکار باید بکند. دوباره نگاهی به اتاق انداخت اتاق منفذ دیگری بغیر از همان در نداشت. ناگهان پسر موفرفری از جمع جدا شد و به طرف در حرکت کرد با هر قدم او ضربان قلب دختر تندتر می زد. قدمی به عقب گذاشت و دنبال کیفش گشت که چیزی برای دفاع از خودش داخل آن پیدا کند. ولی یادش افتاد از وقتی بهوش آمده کیفش را ندیده است.

پسر موفرفری در را با صدای ناهنجاری باز کرد و به قیافه کریه خود رو به او کرد و گفت : اگر خودت با ما راه بیایی زنده می مانی فکر فرار هم نکن چون کیلومترها از شهر فاصله داری. دختر سنگینی نگاه هوس آلود پسر موفرفری را روی خود احساس می کرد. زبانش قفل شده بود و بی اختیار دستانش می لرزید باور نداشت قرار است چه اتفاقی برایش بیافتد پسر موفرفری قدمی به او نزدیک شد دختره بی اختیار جیغی زد و به گوشه اتاق فرار کرد. با این که در باز بود ولی هوای اتاق سنگین شده بود و نفس کشیدن را برایش مشکل می کرد باید تصمیمش را می گرفت از عفتش دفاع کند یا ... فراموش کند.

در آستانه در مردان دیگر ظاهر شدند دختر با دیدن آنها نفسش بند آمد رعشه ای که بدنش گرفته بود به وضوح دیده می شد یکی از مردهای نسبتا تنومند چاقوی جیبی در آورد و به طرف پسر موفرفری انداخت. پسر که دیگر قادر به کنترل خودش نبود چاقو را گرفت و بسوی دختر حمله کرد تقلا تقلا و تقلا

کشمکشی که شاید یک دقیقه هم طول نکشید ولی دختر تنها چیزی که حس می کرد خون گرمی بود که از بدنش خارج می شد خیلی دوست داشت در این لحظه آسمان را نگاهی بکند دوست داشت ببیند به دور از هیاهوی شهر پرنده ای در آسمان هست یه نه ؟ لحظه ای افسوس خورد نمی تواند دیگر طلوع خورشید را ببیند دستان مادر مهربانش را در دست گیرد و باز هم  افسوس خورد که دیگر نخواهد توانست به دانشگاه برود. بدنش سرد شده بود و اجزایش یک به یک داشتند خواب می رفتند. دختر نگاهی به سقف سفید اتاق انداخت و آرام چشمانش را بر هم نهاد در آن موقع فکر می کرد کی دوباره این چشم ها باز خواهند شد.


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:7
توسط رضا محبت دار موضوع: |
ای فرزند آدم !

روزی دو گونه است روزیی که تو آن را جویی و روزیی که تو را می جوید که اگر به سراغش نروی به سوی تو می آید.

پس اندوه سال خود را بر اندوه امروزت منه که برطرف کردن اندوه هر روز از عمر تو را کافی است.

اگر سال آینده در شمار عمر تو باشد همانا خدای بزرگ در هر روز سهم تو را خواهد داد و اگر از شمار عمرت نباشد تو را با اندوه آن چکار است ؟

که هرگز جوینده ای در گرفتن سهم روزی تو بر تو پیشی نگیرد و چیره شونده ای بر تو چیره نگردد و آنچه برای تو مقدر گشته بی کم و کاست به تو خواهد رسید.


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:22
توسط رضا محبت دار موضوع: |

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.

زندگی پرواز یک کبوتر است دور یک گنبد زرد

زندگی دعوای دو گنجشک است روی شاخه های درخت

زندگی  پرواز عقابی است در قلب آسمان

زندگی در قارقار کلاغ روسیاهی است روی دیوار

و زندگی در نگاه مادری است به کودکش بهنگام شیر دادن

و اینها عشق است.

و اینها زیبایی است.

خداوندا این عشق و زیبایی را از ما مگیر ...


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 17:20
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

امام علی (ع)

علی

نامت چه زیباست و چه باشکوه.

علی ای تجسم عدالت و شجاعت ای یاور یتیمان و دردمندان.

تو را می ستایم به اندازه تمام وجودم و به تو عشق می ورزم چون تو خود بزرگترین عاشق بودی ...

ای امام شیعیان همیشه از خدا می خواهم چون تو باشم می دانم غیر ممکن است ولی خودم را خوشبخت احساس می کنم که شیعه تو هستم.

خداوندا محبت علی و آل علی را از ما نگیر ما را به خودمان وا مگذار و به ما اراده و قدرتی ببخش که چون او باشیم.


+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8:18
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|
سال ها پیش در چنین روزهایی جنگی آغاز شد که 8 سال به طول انجامید. جنگی که یکی از طولانی ترین جنگ های تاریخ بشمار می رود و بعید است در این زمان دوباره جنگی اینقدر طول بکشد.
خیلی از جوانان و نوجوان نسل جدید این جنگ را ندیدند و درک نکردند ولی برای کسانی که در آن زمان بودند این روزها حال و هوای دیگری دارد.
درباره جنگ سخن بسیار شنیده اید سخنانی که شاید برخی از آنها تکراری باشد ولی باز باید گفت زیرا که سایه شوم جنگ هنوز هم که هنوز است بدنبال ماست.
ما 8 سال جنگیدیم.
ما 8 سال تنها جنگیدیم.
ما 8 سال با تمام دنیا جنگیدیم.
ما 8 سال بخاطر عقیده مان جنگیدم.
این را نمی گویم که چه تاوانی هم از این جنگ بر ما رفت ؟؟
ما 8 سال جنگیدیم و به اندازه 80 سال از دنیا عقب افتادیم.
ما 8 سال تنها جنگیدیم و باز هم تنها هستیم.
ما 8 سال با تمام دنیا جنگیدیم و باز هم با تمام دنیا مشکل داریم! (یا آنها با ما مشکل دارند!)
ما 8 سال بخاطر عقیده مان جنگیدیم و هنوز هم همان عقاید را داریم.
ما بسیار صدمه دیدیم بسیاری از بهترین جوانان مان را از دست دادیم بسیاری از صنایع مان از بین رفت عقب افتادیم ولی باز هم سر حرف مان هستیم.
همه اینها بدین خاطر است که ما ایرانی هستیم و مسلمان
می توانستیم مثل کبک سرمان را زیر برف کنیم و تنها بفکر خودمان باشیم
همانطوری که کشورهای مثلا مسلمان عربی دور و برمان اینگونه اند
می توانستیم سازش کنیم و برده باشیم
همانطوری که دور و برمان پر از برده های دست نواز دیگران است.
ولی ما جنگیدیم چون که در ذات یک ایرانی آزاده زندگی برده وار و با خفت و ذلت جایی ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:10
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|

بزودی بخاطر جو دانشگاه درگیری های سیاسی بین گروه های مختلف دانشجویی شدت گرفت بیشتر بسیج و انجمن اسلامی دانشجویی با انجمن ما درگیر بودند بسیج که از طرف دانشگاه بشدت حمایت می شد عملا بسیاری از کارهای انجمن را دچار مشکل می کرد. این مساله مختص دانشگاه ما نبود بلکه سایر دانشگاه ها نیز این مشکلات را داشتند. همه جا را فضای جو سیاسی دوم خرداد گرفته بود و انتشار روزنامه های آزاد بر این مسائل دامن زده بود. من سعی داشتم به هیچ عنوان وارد شورای مرکزی انجمن نشوم و مثل یک عضو عادی فعالیت کنم با توجه به علاقمندیم به امور مطبوعاتی و خبرنگاری مسئولیت تابلو اعلانات انجمن را بر عهده گرفتم. شاید کار کوچکی در حال حاضر محسوب می شود ولی در آن زمان باید مواظب بودی موقع نصب کسی از پشت سر تو را نزند !!؟؟

روزهای عجیبی گذشت تا اینکه ماجرای کوی دانشگاه پیش آمد (که خود کتابی است) و بعد از آن انگار انجمن ترمز شدیدی کشید و به یکباره به حالت تعلیق درآمد (تعلیقی اجباری)

یادم می آید این حالت تعلیق تقریبا یکسالی به طول انجامید و بعد از آن فعالیت دوباره شروع شد. اما این انجمن دیگر انجمن سابق نبود با اینکه شورای مرکزی آن تغییر زیادی نکرد ولی بعلت ماجراهای پشت پرده بسیاری که از بعضی از آنها اطلاع داشتم رویه شورای مرکزی عوض شده بود. در این میان عده ای شروع به سوء استفاده شخصی از انجمن کردند. درست این موقع بود که بخاطر سابقه و فعال بودن علی رغم میل باطنی مسئولیت صنفی انجمن به من واگذار شد. بعدا فهمیدم که یک جبهه بندی در شورای مرکزی شکل گرفته بود که دادن این مسئولیت به من در حقیق نوعی یارگیری بشمار می رفت.

بالاخره مجموعه عوامل بالا و در نهایت دخالت افرادی از خارج دانشگاه در امور انجمن طاقت من را تمام کرد و بشدت در انجمن با شورای مرکزی درگیر شدم و با استعفاء کردنم عطای فعالیت سیاسی را برای همیشه به لقایش بخشیدم و تا امروز از فعالیت سیاسی توبه کردم.

نمی دانم چرا حالا دارم این مسائل را می نویسم. شاید برای اکثریت قریب به اتفاق کسانی که این مطالب را می خوانند اصلا این قضایا مهم نباشد. ولی حسی را دارم که به من قدرت و انگیزه نوشتن را می دهند. الان بسیاری از افرادی را که در آن زمان با من آشنا بودند را از دور می بینم برخی از آنه بخاطر این فعالیت ها خودشان را به جایی چسباندند و برخی در تحصیل خودشان دچار مشکل شدند. ولی این فعالیت ها برای من تجربه ارزشمندی شد که اطراف خودم را بهتر بشناسم. با چشمان باز و دوراندیشی به آینده نگاه کنم و خود را فردی مستقل و آزاد بیابم. اگر عمری بود باز هم در مورد خاطرات زمان دانشگاهم خواهم نوشت.


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:36
توسط رضا محبت دار موضوع: |

داستان زندگی زیباترین و گویاترین حقیقت هستی است. چگونه یک انسان پا به هستی می گذارد؟ چگونه زندگی می کند؟ و چگونه رخت از این جهان بر می بندد.

داستان زندگی

کاش می شد لحظه لحظه این زندگی را تصویر کرد. کاش می شد با اندکی آرامش سر بر بالین گذاشت و با صدای شیرین مادر بیدار شد.

چقدر زیباست با هم بودن و با هم زندگی کردن.

چقدر زیباست صدای نوزادی که برای اولین بار نام پدر و مادر را می برد و خوشا بحال آنان که این لذت را درک می کنند.

کاش می شد کودک بودیم و هیچگاه بزرگ نمی شدیم.

زندگی ساری و جاری است حتی برای کسانی که آن را بر خود سخت می گیرند. روزی به خود می آییم و می بینیم که سالهای گرانبهای زندگی مان گذشته است بدون اینکه از چند و چون آن با خبر باشیم.

زندگی کنیم و از دیگران نعمت زندگی کردن را نگیریم.


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:16
توسط رضا محبت دار موضوع: یادداشت های شخصی من|